رضا قليخان هدايت
1486
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چنانيم بىتو كه ماهى به خاك * به ننگ اندرون سر ز درد هلاك چو ديدم من اين خوبچهر ترا * همين پرسش گرم و مهر ترا مرا سوگ آن ارجمندان نماند * ببخت تو جز روى خندان نماند به دو گفت رستم كه دل شاد دار * ز غمها سراسر دل آزاد دار يكى را به بستر يكى را بجنگ * يكى را بنام و يكى را به ننگ همىرفت بايد كزين چاره نيست * مرا بر تو از مرگ بيغاره نيست رسيدن رستم بهماون و ديدن گودرز و پهلوانان ايران را و صفآرايى دو سپاه سراپرده زد گرد گيتىفروز * پس پشت او لشكر نيمروز بكوه اندرون خيمهها ساختند * درفش سپهدار افراختند نشست از بر تخت زر پيلتن * همه نامداران شدند انجمن بيكدست بنشست گودرز و گيو * بدست دگر طوس و گردان نيو فروزان يكى شمع بنهاد پيش * سخن گفت هرگونه از كموبيش ز كار بزرگان و گنج سپاه * ز رخشنده خورشيد و گردنده ماه ز كاموس و شنگل ز خاقان چين * ز منشور جنگى و گردان كين ز كاموس خود جاى گفتار نيست * كه ما را به دو راه ديدار نيست درختى است بارش همه گرز و تيغ * اگر بر سرش گرز بارد ز ميغ ز پيلان جنگى ندارد گريز * سرش پر ز كين است و دل پرستيز جهاندار فيروزگر يار باد * سر تخت دشمن نگونسار باد چو از كوه بفروخت گيتىفروز * دو زلف شب تيره بگرفت روز از آن چادر قير بيرون كشيد * بدندان لب ماه در خون كشيد تبيره برآمد ز پردهسراى * برفتند گردان لشكر ز جاى سپهدار هومان به پيش سپاه * بيامد همىكرد هر سو نگاه كه ايرانيان را كه يار آمده است * كه خرگاه و خيمه به كار آمده است ز فيروزه ديبا سراپرده ديد * فراوان بگرد اندرش برده ديد